متن عمیق و احساسی درباره مادر و سال‌های کودکی

متن عمیق و احساسی درباره مادر و سال‌های کودکی

بسیاری از کارهایی که در کودکی عادی می‌دیدیم، در بزرگسالی معنای دیگری پیدا می‌کنند؛ می‌فهمیم پشت آن‌ها خستگی و عشق مادر بوده است.

چیزهایی که در کودکی درباره مادر نمی‌فهمیدیم

یک روز می‌فهمی خیلی از چیزهایی که «عادی» بودند، در واقع عشق بودند

کودکی، زمان عجیبی است.

آدم در کودکی فکر می‌کند همه چیز همین‌طور بوده و همین‌طور هم خواهد ماند. فکر می‌کند خانه همیشه همان بوی همیشگی را دارد، یک نفر همیشه حواسش هست که لباس گرم پوشیده‌ای یا نه، کسی همیشه می‌داند چه غذایی دوست داری، اگر مریض شوی یکی شب بیدار می‌ماند و اگر نصفه‌شب از ترس بیدار شوی، صدایی هست که بگویی «مامان» و بعد دوباره احساس کنی دنیا سر جای خودش برگشته است.

بچه که هستی، این‌ها را عشق نمی‌نامی.

برای تو، این‌ها فقط «مادر» هستند.

وقتی بزرگ‌تر می‌شوی، تازه بعضی چیزها از نو معنا پیدا می‌کنند.

مثلاً یک روز خودت آن‌قدر خسته‌ای که حوصله نداری برای خودت شام درست کنی و ناگهان یادت می‌افتد مادرت چطور حتی در روزهایی که حال خودش خوب نبوده، نگران بوده چیزی برای خوردن داشته باشی.

یک شب خودت تب می‌کنی و با کوچک‌ترین صدایی از خواب می‌پری و همان لحظه می‌فهمی مراقبت کردن از یک آدم دیگر یعنی چه. همان‌جا ممکن است برای اولین‌بار به سال‌هایی فکر کنی که خودت مریض می‌شدی و مادرت تا صبح چند بار پتو را رویت کشیده است.

و ناگهان یک سؤال در ذهنت شکل می‌گیرد:

او چند بار برای من نگران شده و من حتی نفهمیده‌ام؟

چند شب خوابش نبرده و من صبح فقط غر زده‌ام که چرا صبحانه‌ام را دیر آماده کرده؟

چند بار خودش حال خوبی نداشته و فقط چون من چیزی لازم داشته‌ام، چیزی نگفته؟

بزرگ شدن شاید فقط به معنای اضافه شدن سن نباشد؛ شاید یعنی شروع دیدن چیزهایی که در کودکی توان دیدنشان را نداشتیم.

وقتی بچه بودیم، مادر را فقط در نقش «مامان» می‌دیدیم.

نمی‌دیدیم او یک زن است با ترس‌های خودش، آرزوهای خودش، خستگی‌های خودش، دلخوری‌های خودش و روزهایی که شاید دلش می‌خواسته فقط چند ساعت کسی از او چیزی نخواهد.

ما فقط می‌دیدیم که مادر هست.

و حالا که بزرگ‌تر شده‌ایم، می‌فهمیم «بودن» چقدر انرژی می‌خواهد.

اینکه همیشه حواست به یک نفر دیگر باشد.

اینکه قبل از خرید چیزی فکر کنی آیا او دوستش دارد یا نه.

اینکه صدای فرزندت را از میان ده‌ها صدا بشناسی.

اینکه وقتی می‌گوید «چیزی نیست»، بفهمی شاید واقعاً چیزی هست.

اینکه حتی بعد از سال‌ها، هنوز وقتی دیر به خانه می‌رسی، تلفنت زنگ بخورد و همان سؤال قدیمی را بشنوی: «کجایی؟ رسیدی؟»

شاید ما فرزندانمان را با بسیاری از چیزهایی که برای مادرمان عادی بود، بزرگ کنیم؛ اما تازه سال‌ها بعد متوجه شویم آن عادی‌ها چه هزینه‌ای داشته‌اند.

برای همین، اگر هنوز مادرت را داری، منتظر یک مناسبت نباش.

لازم نیست هدیه بزرگی بخری.

لازم نیست متن عجیب و شاعرانه‌ای برایش بفرستی.

گاهی فقط یک روز به او زنگ بزن و این بار به جای اینکه سریع بگویی «خوبم، کاری داشتی؟»، بپرس:

«خودت چطوری؟»

نه از روی عادت.

واقعاً بپرس.

گاهی مادرها سال‌ها تمام عشقشان را خرج «حال تو» کرده‌اند و کمتر کسی از آن‌ها پرسیده است حال خودشان چگونه است.

شاید دیر فهمیده باشیم.

اما برای بعضی فهمیدن‌ها هنوز دیر نیست.