چرا احساساتمان را پنهان می کنیم؟ راه های بیان سالم ناراحتی
چرا ناراحتیمان را پنهان میکنیم و میگوییم مهم نیست؟ با علت های سرکوب احساسات و راه های بیان سالم نیازها در رابطه آشنا شوید
سرکوب احساسات چه تاثیری بر روابط عاطفی ما دارد؟
وقتی همیشه می گوییم «مهم نیست»؛ با احساسات واقعیمان چه میکنیم؟
«نه، چیزی نشده.»
«ولش کن، مهم نیست.»
«من ناراحت نشدم، فراموشش کن.»
شاید این جملهها را بارها گفته باشیم؛ حتی زمانی که درونمان از حرف یا رفتار کسی ناراحت بودهایم. گاهی واقعاً ترجیح میدهیم از یک موضوع عبور کنیم، اما گاهی هم با گفتن «مهم نیست» تلاش میکنیم احساسمان را پنهان کنیم؛ چون نمیخواهیم کسی از ما دلخور شود، رابطهای به هم بخورد یا مجبور شویم درباره چیزی حرف بزنیم که بیان کردنش دشوار است.
اما اگر این پاسخ به عادت همیشگی ما تبدیل شود، ممکن است بهتدریج از نیازها و احساسات واقعی خودمان فاصله بگیریم.
چرا ناراحتی مان را انکار می کنیم؟
۱. می ترسیم رابطهمان آسیب ببیند
برای بعضی افراد، مخالفت کردن با دیگران به معنای ایجاد تنش است. آنها ترجیح میدهند ناراحتی خود را پنهان کنند تا رابطه آرام بماند.
برای مثال، زنی را تصور کنید که از تقسیم نشدن مسئولیتهای خانه ناراحت است. وقتی همسرش میپرسد چرا خسته به نظر میرسد، میگوید: «چیزی نیست، خودم انجامش میدهم.»
شاید در همان لحظه از بحث جلوگیری کند، اما مسئله اصلی همچنان باقی میماند. اگر این الگو بارها تکرار شود، ممکن است ناراحتی او بیشتر شود و فاصله عاطفی میان آنها افزایش پیدا کند.
رابطه سالم به معنای نبود اختلاف نیست؛ بلکه به معنای توانایی گفتوگو درباره اختلافها، بدون تحقیر و تهدید است.
۲. یاد گرفته ایم همیشه قوی باشیم
بعضی از ما از کودکی با پیامهایی مانند «گریه نکن»، «زیادی حساس نباش» یا «خودت باید از پسش بربیایی» روبهرو شدهایم.
این پیامها ممکن است به ما یاد داده باشند که ناراحتی را نشانه ضعف بدانیم یا برای پذیرفته شدن، احساساتمان را کمتر نشان دهیم.
در بزرگسالی، چنین الگویی میتواند به شکل مراقبت مداوم از دیگران، ناتوانی در درخواست کمک یا پنهان کردن خستگی ظاهر شود. فرد ممکن است برای همه شنونده خوبی باشد، اما وقتی نوبت به خودش میرسد، نداند چگونه درباره نیازهایش حرف بزند.
قوی بودن به معنای نداشتن احساسات نیست. توانایی شناختن ناراحتی و بیان مسئولانه آن نیز بخشی از بلوغ هیجانی است.
۳. نمی دانیم دقیقاً چه احساسی داریم
گاهی مسئله این نیست که عمداً احساسمان را پنهان میکنیم؛ بلکه واقعاً نمیتوانیم آن را تشخیص دهیم.
ممکن است از رفتار همسرمان عصبانی باشیم، اما در لایه عمیقتر احساس کنیم دیده نمیشویم. شاید از مادر شدن خسته باشیم، اما در کنار خستگی، احساس تنهایی یا نگرانی هم داشته باشیم.
وقتی احساسات پیچیدهاند، گفتن «نمیدانم چهام شده» طبیعی است. یادگیری نامگذاری احساسات میتواند کمک کند میان خشم، غم، ترس، شرم، ناامیدی و احساس نادیده گرفته شدن تفاوت بگذاریم.
هرچه مسئله را دقیقتر بشناسیم، احتمال اینکه بتوانیم نیاز واقعی خود را بیان کنیم بیشتر میشود.
وقتی احساساتمان را پنهان میکنیم، چه اتفاقی می افتد؟
پنهان کردن احساسات در هر موقعیتی آسیبزا نیست. گاهی زمان مناسبی برای گفتوگو نداریم یا تصمیم میگیریم از موضوعی کماهمیت عبور کنیم. حتی تنظیم آگاهانه واکنشها میتواند به حفظ رابطه کمک کند.
مشکل زمانی شکل میگیرد که سرکوب احساسات به تنها راه مواجهه ما تبدیل شود.
در چنین شرایطی ممکن است:
-
ناراحتیهای کوچک روی هم جمع شوند و بعد در موقعیتی نامرتبط به شکل خشم بروز کنند.
-
دیگران از نیازهای ما آگاه نشوند، چون همیشه گفتهایم همهچیز خوب است.
-
در رابطه احساس تنهایی کنیم، حتی وقتی از نظر فیزیکی کنار دیگران هستیم.
-
هنگام تصمیمگیری، خواستههای خودمان را نادیده بگیریم تا دیگران ناراحت نشوند.
البته این پیامدها برای همه افراد و در همه شرایط اتفاق نمیافتند. تجربه هر فرد به شرایط زندگی، کیفیت رابطهها، حمایت اجتماعی و مهارتهای ارتباطی او بستگی دارد.
چگونه احساسات واقعی خود را بیان کنیم؟
قدم اول: پیش از پاسخ دادن مکث کنیم
وقتی کسی از ما میپرسد «ناراحتی؟»، مجبور نیستیم فوراً بگوییم نه. میتوانیم چند لحظه به خودمان فرصت بدهیم.
مثلاً بگوییم: «راستش هنوز دارم فکر میکنم چه احساسی دارم. کمی زمان میخواهم.»
این جمله هم صادقانه است و هم به ما فرصت میدهد بدون واکنش عجولانه، احساسمان را بهتر بشناسیم.
قدم دوم: احساس را از اتهام جدا کنیم
بهجای اینکه بگوییم «تو هیچوقت به من اهمیت نمیدهی»، میتوانیم توضیح دهیم: «وقتی درباره موضوعی که برایم مهم است صحبت میکنم و پاسخی نمیگیرم، احساس میکنم شنیده نمیشوم.»
در جمله دوم، بهجای قضاوت درباره شخصیت طرف مقابل، درباره تجربه خودمان حرف میزنیم. این روش تضمین نمیکند که طرف مقابل واکنش خوبی نشان دهد، اما احتمال گفتوگوی سازنده را بیشتر میکند.
قدم سوم: نیازمان را روشن بیان کنیم
گاهی فقط بیان ناراحتی کافی نیست؛ لازم است مشخص کنیم چه چیزی میتواند کمککننده باشد.
برای مثال:
-
«امروز خیلی خستهام؛ میتوانی در آماده کردن شام کمکم کنی؟»
-
«این موضوع برایم مهم است و دوست دارم بدون عجله دربارهاش حرف بزنیم.»
-
«وقتی به زمان تنهایی نیاز دارم، به این معنا نیست که از تو دور شدهام.»
درخواست روشن، بهتر از این است که انتظار داشته باشیم دیگران بدون گفتوگو نیازهای ما را حدس بزنند.
قدم چهارم: از موقعیتهای کوچک شروع کنیم
اگر سالها عادت داشتهایم همیشه موافقت کنیم، تغییر این الگو ممکن است دشوار باشد. لازم نیست از یک گفتوگوی بزرگ و حساس شروع کنیم.
میتوانیم ابتدا درباره ترجیح سادهای نظر بدهیم، درخواستی را که نمیتوانیم بپذیریم محترمانه رد کنیم یا زمانی را برای استراحت خودمان در نظر بگیریم.
هدف این نیست که همیشه حرف آخر را بزنیم؛ هدف این است که خودمان را نیز یکی از افراد مهم رابطه بدانیم.
اگر طرف مقابل احساسات ما را جدی نگیرد چه؟
هر رابطهای فضایی امن برای بیان احساسات فراهم نمیکند. اگر پس از چند گفتوگوی محترمانه همچنان با تحقیر، تهدید یا نادیده گرفتن مداوم روبهرو میشویم، لازم است علاوه بر شیوه بیان خودمان، کیفیت رابطه را هم بررسی کنیم.
در روابطی که با ترس، کنترل یا خشونت همراهاند، بیان مستقیم احساسات ممکن است خطر را افزایش دهد. در چنین شرایطی، اولویت با امنیت فرد و کمک گرفتن از افراد یا خدمات حمایتی قابلاعتماد است.
حرف آخر
هر بار که میگوییم «مهم نیست»، لزوماً به خودمان آسیب نمیزنیم. اما خوب است گاهی از خودمان بپرسیم: آیا واقعاً این موضوع برایم مهم نیست، یا میترسم اگر بگویم مهم است، چیزی را از دست بدهم؟
شاید قرار نباشد تمام احساساتمان را با همه در میان بگذاریم؛ اما سزاواریم دستکم خودمان آنها را بشناسیم و جدی بگیریم.
