متن احساسی درباره پیر شدن در کنار همسر
سالها بیصدا میگذرند. شاید نباید عشق، گفتوگو و تجربههای دونفره را همیشه به «بعداً» موکول کنیم؛ چون زمان منتظر ما نمیماند.
چرا نباید همه چیز را برای «بعداً» بگذاریم؟
یک روز موهایمان سفید میشود
وقتی جوانی، پیر شدن چیزی دور از زندگیات به نظر میرسد.
فکر میکنی سالها وقت داری؛ برای سفرهایی که هنوز نرفتهای، برای حرفهایی که هنوز نگفتهای و برای همه کارهایی که همیشه خیال میکنی «بعداً» انجامشان میدهی.
اما زندگی بیصدا میگذرد.
یک روز متوجه میشوی بعضی عادتهایتان سالهاست همان مانده. بعضی وسایل خانه هنوز همان گوشهاند. بعضی شوخیها هنوز شما را میخندانند.
و بین موهای یکیتان چند تار سفید پیدا شده.
شاید آن روز، بیش از هر چیز، به این فکر کنیم که چقدر زود گذشته است.
برای همین دلم نمیخواهد تمام زندگیمان را به «بعداً» موکول کنیم.
بعداً سفر میرویم.
بعداً بیشتر حرف میزنیم.
بعداً وقتی کارها کمتر شد، برای هم وقت میگذاریم.
زندگی همیشه این فرصت را نمیدهد.
شاید باید همین حالا یک عصر بیدلیل را برای هم نگه داشت.
همین حالا یک سفر کوتاه رفت.
همین حالا درباره چیزی که مدتهاست در دلمان مانده حرف زد.
چون یک روز واقعاً موهایمان سفید میشود.
و آن روز، احتمالاً چیزی که اهمیت دارد تعداد کارهای انجامشده نیست؛ این است که آیا از سالهایی که کنار هم داشتیم واقعاً استفاده کردیم یا نه.
